آنچه گذشت....
هر سال آغاز يك قصه...قصه ات بي غصه....يا حق.اين يكي از زيباترين پيامكهايي بود كه دريافت كردم و يار دبستاني نازنينم ارسال كرده بودند .
مدتي بود كه حال و روز خوبي نداشتم مدام در حال بهانه گيري بودم .....
ناهار روز چهارشنبه رو كه سبزي پلو با ماهي بود پختم و سريع خورديم تا تحويل سال چيزي نمانده بود دقيقه ها سريع مي گذشت من كه هميشه تا نيم ساعت قبل از سال تحويل همه اماده كنار سفره هفت سين بوديم و من مشغول دعا و ذكرهايي بودم و انرژي مثبت رو به اهل خانه و همه خاندان جان نثار مي كردم امسال آماده شده و نشده همون لحظه نشستم پاي سفره از چند روز قبل دمق بودم به خاطر بي برنامه گيهاي آقاي همسر و بدقوليهايش و...امسال اولين سال بود كه شيريني نپختم و كاملا خرسند از تصميمم .روز دوم سفر آغاز شد.توي سفر هم اگر خونه كسي مهمان باشي هميشه معذب هستي و تمام برنامه هات بهم مي ريزه.ديدار عزيزان كمي جبران مي كند .ديدن برخي اقوام تازه به دوران رسيده كه ملت ايران را بي فرهنگ و ... دانند و خودشان امروز و فردا راهي كشور ديگري خواهند شد و جاي تاسف هست كه از تمديد گواهينامه رانندگيشان مدتي مي گذرد و با جريمه پليس فحش و ناسزا نثار اين قشر زحمتكش كرده و يا با سرعت غير مجاز و جريمه ها داد گله دارند من نمي دانم خودشان خيلي قانونمند هستند و يا خانم ميزباني كه مدام از چادرش بهانه مي گيرد و از چادريها بد مي گويد . خانم ميزبان دستپخت خوبي ندارد و دخترش بعد از ورود شروع به كار مي شود چون دامادش دستپخت مادر زن را قبول ندارد. سر سفره خانم ميزبان از دستپخت خودش و عروس بزرگش و دخترانش مدام تعريف و تمجيد مي كند و آقاي همسر مي گويد خانم من اين غذا رو خوب درست مي كند خانم ميزبان با جسارت مي گويد كه من اصلا يادم نمي ايد طعم دستپخت شما را.و من گويا پتكي بر سرم مي كوپند من كه هميشه براي ورودشان خودم را فدا كرده ام از قزل الا گرفته تا هر غذايي كه بچشند تازه و..بعد از رفتنشان هميشه كمر درد مي گيرم چون هميشه در اشپزخانه سر پا و ارائه سور و سات هستم و آقاي همسري جيبش خالي بعد از رفتنشان.خانم ميزبان از زندگي در شهرستان خسته شده و به آقاي همسردستور صادر مي كند كه حتما خانه اي با اين شرايط و مغازه اي در تهران دست و پا كند از زندگي در شهرستان خسته شده است و آقاي همسر بهت زده با اين پول ناچيز و اين همه ادعا.سال پيش برايشان خودرويي خريد و مدام نق زدند كه اصلا خوب كار نكرد و ماشين خوبي نبود و مجبور شديم بفروشيم.
و نمي دانم چرا همه فكر مي كنند من خون آقاي همسر را در شيشه كرده ام و ايشون برده من هستند و من مدام دستور مي دهم و خانم ميزبان و دامادشان مي گفتند آقاي همسر بي چاره .و دريا اينجا طرف من بدبخت را گرفت كه مادرم طفلك ...خوب بعضي ها شانس دارند همه جا محبوب هستند و بعضي مثل من نه دستشان نمك دارد نه مهره ماري دارند هر چه بكنند نتيجه عكس رو مي بينند و جلوي ديگران شمر هستند.خانم ميزبان زياد از من خوشش نمي آ يد و يك روز از اقوامشان به مادرم زنگ مي زند كه بد گويي از دختر شما توسط اين خا نم نقل محافل شده من كه اينهمه به ايل و تبارشان خدمت كرده بودم من كه منزلم هتل شده بود حتي براي چك آپ هم به منزل ما مي امدند باور كردنش برام سخت بود اما به خدا سپردمش نمي تونم ببخشمش و نمي دانم با اين همه حرف و حديث دروغين شرمنده خدا نيست.
به منزل برگشتيم.بچه ها در پوست خود نمي گنجيدند اما من همچنان يك مادر خسته بودم .البته توي اين چند روز خسته تر هم شدم چون جز سرويس اهل منزل كاري نمي كردم و به خاطر دريا توي خونه بوديم . دريا قراره امسال كنكور بدهد .يعني كلاس ششمها براي انتخاب مدارس بايد آزموني در ارديبهشت بدهند و بر حسب نمره مدرسه انتخاب مي شود.البته مدارس قبلا انتخاب شده اند دوتا استعدادهاي درخشان و يكي نمونه دولتي .
مي گويند آشپزخانه قصر فرمانروايي يك خانم هست و من هم تعصب خاصي به اين محيط دارم قصر كه چه عرض كنم يك قفس كوچولو.آقاي همسر برخلاف هشدارهام و بي تفاوت به حساسيتهام مدام به اين حريم من تجاوز مي كردند و به دست و پام مي پيچيدند و من را خسته مي كردند.من نمي دونم كدام خانمي هست كه آرزو كنه همسرش در كار خونه يابدتر اشپزخونه كمك كنه.براي همين امروز روز جشن من هست چون آقاي همسري نيست
در اين امور مدام دخالت كند.
روز چهارده سري به ايميلهام زدم با ناباوري خبري تاسف بار از درگذشت يك همكار جوان خوب را دريافت كردم چند بار خواندم آيا خود آقاي حسيني هست.
اما چرا به اين زودي .بنده خدا در ايام نوروز ريه هاش عفونت مي كنند و در بيمارستان داراباد بستري مي شوند اما به علت نبود پزشك و پرسنل متخصص از اين دنياي فاني وداع مي كنند.روحش شاد و يادش گرامي.
و رئيس اين بيمارستان آقاي دكتري هستند كه جزو نامزدهاي كانديد رياست جمهوري هستند!!!اگر كسي نتواند يك بيمارستان را مديريت كند آيا يك كشور را مي تواند؟
الان بعد از بدرقه دريا و همسر من و دينا داريم يه نفسي مي كشيم همه چي آرومه و دوباره من احساس آرامش مي كنم.ديروز اوج دلتنگيم بود مناجات حضرت علي در حال پخش بود با تصاوير خانه خدا و من بي اختيار مي گريستم تازه فهميدم علت بي قراري و بهانه گيريهام توي اين چند مدت از چيست از فراق خانه دوست.
پارسال اين موقع آماده رفتن بوديم رفتن به كوي دوست و من سر از پا نمي شناختم .اما امسال چي؟
ايكاش هيچ وقت به اين مكان مقدس نمي رفتم و يا حال كه رفته ام هر سال قسمتم مي شد.
دوستان جديدي كه سوالي داشتند و قرار بود ميل كنم ببخشيد اگر دير ارسال مي شود.بدانيد به يادتان بودم .قرار بود خيلي كارها توي اين تعطيلات آقاي همسري كنند تبديل وبلاگم به سايت.كه آن را هم نكردند.اشكالي ندارد آقاي همسر اين هم نيز بگذرد .
هر جند امسال مي دانم سال خوبي ندارم اما از خدا مي خواهم همه مشكلاتم و دلتنگيهام همه برام ساده و سهل باشند يا بهتره بگم ساده بگذرد.
آمين.
بسم الله الرحمن الرحیم