سلام.

امروز روز تولدم است.6 بهمن هم تولد برادر بزرگم است.هميشه مامانم تولد دوتامون رو روز 7 بهمن مي گرفت.

صبح به دينا مي گم امروز روز تولدمه يه نيگاهي از سر تا پام كرد بعد خنده اش گرفت حتما فكر كرده مگه مامان به اين بزرگي هم تولد مي گيره.

امسال تولدم خيلي متفاوت بود.چند روز پيش عروس گلمون براي شام به خونشون دعوتمون كرد و بعد ديدم بعله چه تولدي براي همسري و خواهر شوهر جانشان گرفتند .سورپرايز ترين تولدي بود كه داشتم.اونم با ديدن كيك كه عكس يك سالگي من و دادشي روش بود .شوكه شدم .

دستتون درد نكنه اونشب برام غير منتظره بود و مدتي بود بود كه اصلا دل و دماغ نداشتم اما اون شب دادشي و عروس جووووووووووووني عزيز سنگ تمام گذاشتند.

ممنونم عزيزان شايد وقت نكنند اين پست رو بخونند اما من دلم نيومد ننويسم.

تا اينجاي موضوع رو كه داريد هنوز حلاوت و شيريني اين شب عزيز از دلم بيرون نرفته بود صبح روز بعدش خراااااااااااب.

دينا رو خدا دوباره بهم داد

دينا و دريا تو اتاق ما بعد از صبحانه رفتند شعربخونند يه لحظه صداي بومب شنيدم بعدش جيغ دينا دويدم تو اتاق ديدم دينا سياه شده و جيغ مي كشه.از دريا  علت رو پرسيدم گفت از رو صندلي ميز توالت افتاد .همين كه بغلش گرفتم ديدم دست دريا خوني بعدش خون بود كه داشت از سرش فوران مي كرد من خودم ديگه حال خودم رو نفهميدم داد زدم زنگ بزن خونه مامان جون زووود/ در يا هم گوشي رو گرفت اما نمي تونست شماره بگيره خونها رو كه مي ديد افتاد زمين و جيغ مي كشيد و گريه مي كرد اقاي همسر هم دنبال دستمال كاغذي كه نمي دونم چرا پيدا نمي شد. بعد روي سرش كه مي گذاشتيم خيس خون روي زمين و لباسام. نفهميدم چي پوشيدم يعني دويدم اورژانس .خدا رو شكر خونش بند اومده بود گريه هم نمي كرد من هم با خودم گفتم خوب خدا رو شكر يه پانسمان كوچولو تا عفونت نكنه بد بختي روز تعطيل بود و دكتري هم نبود رفتيم آقاي دكتري كه تو درمانگاه بودند گفتند ببريد پرستار شستشو بده بعد ..

اقايه ..مجبور شد موهاشو قيچي كنه تا جاي زخم پيدا بشه بعد گفت بايد بخيه بخوره من هم گفتم نه آقا بخيه چيه بعد نزديكتر كه اومدم حالم بد شد چي شده بود سرش يه شكاف عميق . آقاي پرستار مي پرسه با چي زديد سرش اينطور شده

آهان يادم رفت دينا كه افتاده  پايين ديوار سنگ گذاشته اند و پاهاش يك زاويه تشكيل داده و خورده به لبه سنگ...چون ضربه شديد بود شكاف عميقي ايجاد شده بود

استريل كردند و يك آقاي دكتر خشن اومد گفت مادر بيرون من هم نهههههههههههه دينا هم جيغ زد مامان .به شكم خوابوندند بي حسي و آقاي همسر سرش رو گرفته و دست من هم تو دستاش بود اولين سوزن رو كه زدندن جيغ زد انگاري بي حس نشده بود تو اين حين يه سربازي رو تو برانكار اوردند كه شستشو ي معده بديد آقاي دكتر پرسيد چي شده گفتند ترامادول خورده چند تا؟؟؟؟؟؟؟/ ايشون حتي زحمت معاينه رو هم به خودش نداد گفت ببريد بيمارستان؟ ما نمي تونيم؟!جواني كه به زور بيست سالش مي شد و بيهوش افتاده بود .دوستاش مي گند اگه قرار نبود بستريش كنيد چرا تخت آوريديد و ..

از اون روز حس خوبي به درمانگاه و طبابت ندارم طبيبي كه حتي نخواد يه نگاه كوچولو... اين هم از دينا با اين همه خشونت و بخيه زدن كه نه حس خوبي براي بيمار داره نه اطرافيان اين همه تو دنيا ادعا مي شه پزشكي پيشرفت كرده اين همه تكنولوژي و تحقيق بايد براي اين نوع زخم ها يه پمادي مي شد كه بعد از زدن التيام پيدا كنه ديگه نه بخيه و اين همه مكافات و درد.

خلاصه اينبار به خير گذشت و خدا عزيز دلمو دوباره بهم داد.

قراره 10 روز ديگه بخيه هاش برداشته بشه.

اگه تو اين مدت  نتونستم بهتون سر بزنم ببخشيد مجبورم چند روز بيشتر حواسم بهش باشه.فردا هم چند تا مهمون خانم دارم .البته عصر مياند.برم يه خورده به وضع خونه برسم.چند روزي كه..../سعي مي كنم پست جديد هم بزارم البته حتما بايد آقاي همسر تو خونه باشند.

اين هم عكس من و ديناست خودش كشيده.اون آبيه منم و قرمزه خود خوشگلش.خوب ديگه چي مي خواهيد اين هم عكس خودم كه جهاني شد

و اين هم كيك تولد من و برادري كه ايده عروس نازنين بود..