سلام.بالاخره برگشتم.البته فكر نكنيد سفرمون اين همه طول كشيد نه.بعد از برگشت  تا خستگي از تنمون بيرون نرفته  مهمونامون رسيدند و يه روز به اول مهر مونده رفتند و من هم كه كارها و حتي خريد لوازم التحرير رو به روزهاي آخر گذاشته بودم ... ازاون طرف هم كتابهاي دريا چون هفتمه همون دقيقه نود رسيد و روز آخري فقط تونستيم چندتاش رو جلد كنيم و اول مهر راهيش كرديم.هنوز خستگي مهمونام از تن بيرون نرفته يه سرما خوردگي وحشتناكي به جونم افتاد.اين سرماخوردگي ما داستاني داره. که بعدا می نویسم.هنوز هم کاملا خوب نشدم.

خوب سفر مون به استان گيلان بود و به اصرار ما مامان مهربون هم با اون پاش راهي شد.ابتدا رفتيم رضوانشهر.  همه  راه رو خوب اومديم تا منجيل كه يك گره كور ترافيك بود كه همه رو خسته كرد و از همه بيشتر دينا خانم.

تا رسيديبم رضوانشهر و آقاي همسري آدرس استادسرا رو بپرسند فكر كنم از حداقل ۵ نفري پرسيديم تا پيدا كرديم ياد دوستي افتادم كه از سفرش به تبريز نوشته بود و چقدر آدرس دادنشون معظلي بود.

بالاخره با مكافات رسيديم و كمي هم معطل شديم تا آقاي همسر  براي هماهنگي برند يه خورده طول كشيد تا رسيديدم ديگه عصر شده بود و اون روز ناي بيرون رفتن رو هيچكدوم نداشتيم.

این هم محوطه اش:

روز بعدش رفتيم به سمت انزلي شنيده بودم شنبه بازار داره من اين جور بازارها رو دوست دارم.محصولات و ميوه هاي محلي رو مي فروختند .يه دوستي دارم هميشه كه ميان شمال با اينكه عموي شوهرش توي نور ويلا داره مي رن توي يه هتل و شهر بازي و خريد از مراكز خريد. نه دریایی نه غذاهای تازه و نه شنا؟؟؟؟نمي دونم توي تهران مراكز خريد نداريم.والله  قيمتهاي تهران خيلي مناسب تر بودند  مخصوصا برندهاي خارجي.به نظر من به اندازه كافي بچه هامون توي قفس هستند اين جورجاها كه مي ايي بايد به دور از هياهوي شهر باشي . هتل با اپارتمان هیچ فرقی نداره.شب با صداي جير جيركها و قورباغه ها  بخوابی .توي يه جاي دنج غذاهاي تازه محلي و  صد البته شنا.  من اجازه مي دادم بچه ها توي محيط با  خاك و شن كلي بازي كنن و طبيعت زنده رو تجربه كنند.شهر بازي كه خوبهاشو توي تهران داريم فست فود هم همين طور.

استاد سرا جاش خيلي دنج بود حيف كم مونديم چون بعد بايد راهي چمخاله مي شديم.

اما آرامش اونجا و سكوت مطلقش و اينكه خودمون بوديم و خودمون و دور از هياهو  و شبها صداي قورباغه ها رو مي شنيدي و... و اولين صبح هنوز هوا گرگ و ميش بود با صداي زنگوله گاوها و ما ما ي آنها هممون از خواب بيدار شديم.براي دخترا تجربه خوبي بود چقدر دينا از دين گاوها از نزديك ذوق مي كرد و چقدر دو خواهر آرزو كردند كه كاش اوناهم مثل حنا بودند و گاوهارو به چرا مي بردند.به اندازه اي سكوت مطلق بود حتي مي تونستي  صداي افتادن برگها رو بشنوي اما چه زود تموم شد.

بايد مي رفتيم چمخاله ظهر  كه رسيديم اونجا   کمی طول کشید تا آقای همسر برن برای هماهنگی و گر فتن کلید.    . بعد از  کمی  استراحت رفتیم به ساحل و شن بازي و ..این هم دینا توی ساحل پر از زباله چمخاله با وجود سطل زباله .مطمئن هستم که امانتدار خوبی برای آیندگان نیستیم:

این هم درخت انار که برای دینا دیدنش  از نزدیک جالب بود:

.بچه ها هم آتيش سوزوندند و كيف كردند.تنها ايرادي كه داشت اونجا نتونستيم شير تازه پيدا كنيم همه چي پاستوريزه حتي نتونستيم تخم مرغ محلي پيدا كنيم مجبور شديم بريم لنگرودخريد كنيم.اونجا هم روز آخري يه لبنياتي پيدا كرديم و دخترا اون روزا بدون شير موندند از اون پاكتي ها كه من اصلا بهشون نمي دم مجبور شديم براشون بخريم كه دينا نخورد.خوب تهران خوبیش اینه همه چی به راحتی توی دسترس هست.من همیشه غبطه شهرستانیها و روستائیان رو می خورم اما گویا ما از اونا بیشتر شیر و تخم مرغ محلی در دسترس داریم اونجا همه چی پاستوریزه بود.اما از دست این بهداشت؟؟؟؟

يه روز هم تصميم گرفتيم  كباب ترش  رو بخوريم من خيلي تعريفش رو شنيده بود براي همين بنده خدا آقاي همسري راهي لنگرود شدند تا بخرند و بيارند.حالا از بهنرين رستورانهاش خريده بودند نه تنها خوشمزه نبود بلكه خيلي هم بي وجدان بود با اون قيمت سرسام آورش .توي تهران قيمتها خيلي عالي و كيفيت رستورانها خيلي بهتره حتي يه خورده زعفرون هم روي برنج نريخته بودند و بدون مخلفات .اينجا  حتی بخوای غذا رو بیاری خونه مخلفات رو كه مي زارند هيچ خيلي تر و تمييز هم هست. 

خلاصه غذاش  ا صلا خوشمزه نبود با اون برنج شفته اش.يعني من ديگه محاله لب به كباب ترش بزنم. اسم رستورانش(حاج  بابا ) یا (حاجی بابا)بود.

اگه گذرتون به لنگرود افتاد  حتما به ليلا كوهش بريد. جاي با صفاييه.البته ما نتونستيم از كوه بريم بالا چون هم ديرمون بود هم پاي مامان.

توي راهش هم هر چند قدم نون خلفه و برنجي رو خانمها مي پختند و همون جا مي فروختند پياده شدم و رفتم  و ديدم با  تخم مرغ ابپز شده مي فروشه و همون جا مي خرن و با نون خلفه مي خورند .خداييش نون خلفه خيلي خوشمزه هست. .چند روزي هم موندش اما بيات نشد از خانمه طرز تهيه اش رو پرسيدم.بعد از من دو ماشین پر هم رسيدند .گويا مال اين خانمه اونجور كه از صحبتهاشون شنيديم خيلي بهتر از بقيه بود./این هم عکسش:

( بربری های شمال هم خیلی خوشمزه هستند باید بربری پزهای تهران بروند پیششون دوره ببیند چون من توی تهران لب به بربری نمی زنم مگه اینکه مجبور باشم اما اونجا ....)

يه روز هم رفتيم لاهيجان و اين هم چند عكس:

 

روز آخر هم برگشتني رفتيم لنگرود براي خريدامون که باید برید به سمت پل خشتی:

یا پارک فجر هر شنبهُ دوشنبهُ چهارشنبه خانمهای روستایی برای فروش سبزی یا محصولاتشون به این قسمت شهر میان. یه دوست عزیز لنگرودی دارم  از ایشون پرسیدم.


 اگر دیر جواب کامنتهاتون تائید شد شرمنده همتون هستم.

دریای عزیز(یکی از خواننده های وبلاگم)بابت همه چیز ازتون ممنون عزیزم.هم کامنتهای پر مهرتون و هم این همه لطفی که دارید.