ته چين اصيل ايراني
خانم هاي خونه هم متاسفانه باز هم با ضخامت كم و با گوشت پخته درست مي كنند.اين ته چين يك روش پخت اصيل و فديمي هست شما هم حتما ته چين ها را به اين روش درست كنيد.
هر كي خورده عاشقش شده .اينو براي تولد دريا درست كرده بودم.
مواد لازم:فيله مرغ ۳۵۰ گرم/برنج ۷۵۰ گرم/زعفران دم كرده ۶.ق.س/تخم مرغ ۵ عدد/ماست چكيده ۲۵۰ گرم/روغن مايع (كنجد/زيتون/يا هر روغني )/كره ۵۰ گرم/زرشك/خلال بادام و پسته/گلاب ۱.ق.س/نمك/فلفل سياه
طرز تهيه:ابتدا فيله هاي مرغ را با كمي زعفران+آبليمو+پياز آغشته و مي گذاريم ۴-۵ ساعت در يخچال بماند.
برنج چند ساعت در آب نمك خيس كرده ايم آبكش كرده كمي دون برداشته.كنار مي گذاريم تا قدري از حرارت بيفتد.
در كاسه ي بزرگي تخم رغها را هم زده بعد ماست نمك و فلفل و زعفران را اضافه در آخر برنج را ريخته با دو كفگير مخلوط كرده در ظرف مورد نظر كاملا با روغن مايع چرب تا به اندازه ۱ قاشق هم ته ظرف بماند از مواد برنج نصفش را ريخته با كفگير فشار داده صاف مي كنيم سپس فيله هاي مرغ را به صورت خام و درازا چيده رويش گلاب را ريخته با مي توان گلاب را با برنج مخلوط كرد. بقيه برنج را رويش قرار داده با كفگير فشار داده و صاف مي كنيم.در فر به مدت ۳۵- ۴۰ دقيق با حرارت ۱۷۵ سانتي گراد مي پزيم.سپس كمي كره را خرد كرده رويش مي گذاريم تا خشك نشود و رويش فويل كشده نبايد سوراخ كرد مي گذاريم ۵/۱ ساعت با حرارت كم در فر بماند بعد از پخت در ظرف مورد نظر برگردانده با خلال پسته و بادام و زرشك پفكي شده(زرشكها را شسته در كمي آب و روغن مي گذاريم تا آبش كشيده شود) برش هاي لوزي داده.اين مقدار گوشت به نظر من خوب است اگر دوست داشتيد دو رديف گوشت كنيد.

اين برشي از ته چين:

روي گاز هم ابتدا با حرارت زياد سپس حرارت كم ۵/۱ساعت مي پزيم.
اين هم عكس دسر ژله انار تولد درياست.البته يه خربكاري كردم و دقيقه نود و هول هولكي اين دسر رو درست كردم.![]()
اين ايميل رو يكي از همكاراي قديمي ام (مريم) اونقدر نازنينه كه هنوز هم فراموشم نكرده برام فرستاده بودم برام جالب بود دوست دارم شما هم بخوانيد.
تا پیش از دههء پنجاه شمسی ، جامعهء ایران به دو دستهء عوام و اعیان و اشراف تقسیم بندی شده بود . عوام مردم ایران دهقان ها و دامداران روستایی و نیز عمله ها و پیشه ور ها و صنعتگرها و حمال ها و دوره گرد ها و کسبهء جزء (خرده فروشان) شهرنشین بودند . اعیان و اشراف هم در شهرها زندگی می کردند و عموما” عبارت بودند از تجار ، مالکین بزرگ ، منصب داران حکومتی و امرای لشگری . نوع زندگی مردم عوام ایران هیچ شباهتی به شیوهء زندگی اعیان و اشراف نداشت . ساختار جامعهء ایران در طول صدها و بلکه هزاران سال شکل گرفته بود و هیچ راهی هم برای تبدیل شدن عوام مردم به اعیان و اشراف وجود نداشت . یک فرد عامی روستایی یا عامی شهرنشین هرگز آرزوی داشتن یک زندگی اشرافی را نمی کرد و اصولا” علاقه ای هم به چنین رسم و راهی نداشت .
اعیان و اشراف جدای از مردم عادی (عوام) زندگی می کردند . خانه های آنها در مناطق ییلاقی و خوش آب و هوا و سبزه زار و پردرخت شهرها بود . در محله های اعیان نشین – جز خود اعیان و اشراف – کسی عبور نمی کرد . خانه های آنها بسیار بزرگ و وسیع بود و باغها و حوض های بزرگی هم داشتند . دیوارهایی بلند منازل آنها را احاطه کرده بود و کسی نمی دانست پشت آن دیوارها و در آن باغهای خاموش و رازآلود چه می گذرد؟ اعیان و اشراف در خانه هایشان چندین نوکر و فراش و پیشکار و پیش خدمت و کلفت و طباخ و باغبان و دربان و درشکه چی و بعدها شوفر و نگهبان ، داشتند . روابط اعیان و اشراف درون طبقه ای بود . یعنی فقط خودشان با خودشان ارتباط و نشست و برخاست داشتند و با هم وصلت می کردند . آنها گاهی و به مناسبت هایی ، علمای اعلام دینی ، شاعران و برخی از صنعتگران و هنرمندان را هم به محافلشان راه می دادند اما در مجموع علاقه ای به ارتباط مستقیم به بدنهء جامعه و مردم غیر اعیان نداشتند . تماس آنها با طبقات فرودست جامعه و شناخت شان از مردم عامی و آنچه که در بطن جامعه می گذشت ، از طریق فراشان و خدمتکاران و نوکران منزلشان و نیز پیشکاران و مباشرین املاک و تجارتخانه هایشان بود . سرنوشت مملکت در گروی تصمیمات اعیان و اشراف بود و نبض اقتصاد و تجارت و تولید و سیاست و اداره و امنیت هر شهری هم دردست اعیان و اشراف آن شهر می زد . سواد آموزی و تحصیلات عالیه در انحصار اعیان و اشراف بود و عوام مردم نیازی به آموختن علم و دانش و حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند .
اعیان و اشراف خوراک های خوبی می خوردند . آبگوشت ، چلو ، آش ، کباب ، مرغ ، قیمه ، خورش قیمه ، فسنجان ، جگر ، پنیر ، خامه ، سرشیر و عسل جزو غذاهای همیشگی آنها بود . اما عموم مردم ایران فقط اسم این خوراک ها را شنیده بودند . مردم ایران قادر به خوردن غذاهایی مانند خورش قیمه و قورمه سبزی و فسنجان و چلوی دم کرده و جوجه کباب و امثال اینها نبودند . فقط گاهی و به مناسبت ایامی مانند جشن ازدواج و یا مراسم ختم کسی ، گاهی کاسه ای آبگوشت نصیبشان میشد که با تکهء نانی میخوردند . در روستاها وضع اندکی بهتر بود و هر از چند ماهی یکبار ، بزی یا گوسفندی را ذبح می کردند و مادر خانواده دیگ آبگوشتی اش را بار می گذاشت . اما عموم مردم ایران بجز نان و پیاز و نان و ماست و عدس و لوبیا و برخی سبزیجات و بادمجان و خوراک های محلی شبیه به اینها ، غذای دیگری در سفره نداشتند . در واقع ، مردم ایران گیاهخوار بودند . در برخی شهرهایی که باغات رونق داشتند ، انگور و بادام و خرما و گردو و کشمش و سیب و زردآلو هم بود . اما در عموم نقاط ایران مردم حتی اسم میوه ها را هم نشنیده بودند . در ایران میوه خوردن هم رسم اعیان و اشراف بود .
مردم عوام شهرها و روستاهای ایران زندگی بسیار ساده ای داشتند . برای ازدواج کردن هایشان شرط و شروط خاصی نمی گذاشتند و هر پسر سالم و زحمتکشی که به خواستگاری دخترشان می آمد ، به شرط آنکه قسم میخورد دخترشان را آزار ندهد و گرسنه نگه ندارد ، به او زن می دادند . جهاز عروس ها معمولا” در یک قالیچهء دست باف ، یک دست لحاف و بالشت ، یک زیلو ، یک دیگ ، چند کاسهء کوچک ، یک دست لباس و یک آفتابهء مسی و مقداری ترمه و سوزن دوزی خلاصه میشد . جمع مهمانها از بیست نفر بیشتر نمی شد و اگر پدر عروس یا پدر داماد جزو پیشه وران بود ، گوسفندی را هم ذبح می کردند و با آن از مهمانها با نان و آبگوشت پذیرایی میشد . معمولا” پوست و کله پاچهء آن را هم جهت مزد ، به عالمی که عاقد بود می دادند . عروس را سوار بر خر ، از خانهء پدرش به اتاقکی که داماد در گوشهء خانهء محقر پدری اش برای خودش ساخته بود می بردند و به این ترتیب زندگی جدید یک پسر و دختر ایرانی شروع میشد . اما اعیان و اشراف حتی مراسم ازدواج و ختم شان هم خاص خودشان بود . دختر اعیان و اشراف را فقط به پسر اعیان و اشراف می دادند . وقت عروسی که میشد ، کوچه را چراغانی می کردند . وعده و ولیمه می گرفتند . گاهی بیش از یکصد نفر از خانواده های اعیان و اشراف و مقامات لشگری و کشوری و هنرمندان و علمای اعلام را به جشن دعوت می کردند . اصولا” مهمان کردن بیش از یکصد نفر ، نشانهء اعیان و اشراف بودن عروس و داماد بود . مهریهء دخترهای اعیان و اشراف بسیار سنگین و شاهانه و خیره کننده بود . خود دختر و پسر در مراسم عقد حضوری نمی داشتند . اصولا” بله گفتن فوری و مستقیم دختر اعیان و اشراف کسر شأن او محسوب میشد . در نتیجه ابتدا عاقد – که معمولا” یک سید جلیل القدر بود – به دیدن عروس خانم می رفت و از او اجازه می گرفت تا وکیلش بشود و به وکالت از او ، وی را به عقد داماد درآورد . گرفتن این وکالت هم مصیبتی بود . دختر اعیان و اشراف که به سادگی بله را نمی گفت . عاقد بیچاره می بایست از پشت پرده ، شرایط عقد را با صدای بلند بخواند و در پایان فریاد بزند که آیا وکیلم شما را به عقد فلانی فرزند فلانی درآورم؟ اما دختران اعیان و اشراف بی اعتنا به مراسم عقد ، به حیاط می رفتند و در باغچهء منزل مشغول چیدن گل سپید بختی می شدند . در نتیجه زنان اعیان و اشراف از پشت پرده می گفتند عروس خانم رفته است گل بچیند . عاقد هم چاره ای نداشت جز آنکه صبر کند و ساعتی بعد مجددا” از دختر اعیان و اشراف طلب وکالت کند ، و گاه مجبور میشد این درخواست را سه بار تکرار کند . مهریهء دختر اعیان و اشراف شاهانه بود . داماد می بایست دهی یا ملکی یا زمینی را به عروس هدیه کند . گاهی مهریهء عروس از این هم فراتر می رفت و شامل سکه های طلا می شد . اعیان و اشراف طراز اول ، گاهی تا چهارصد سکهء طلا و یک راس اسب سفید یال طلایی و چندین مثقال زر ناب را از خانوادهء داماد طلب می کردند . داماد هم می بایست خانه ای از خودش می داشت . عاقد فهرست این املاک و اموال را به خط خوش ، پشت قبالهء ازدواج عروس می نوشت و پدر داماد و شهود مجلس زیرش را مهر می کردند و به خانوادهء دختر میدادند . سه روز پیش از عروسی ، جهاز فراوان و باشکوه عروس را به خانهء داماد می بردند . طبق کش ها ، سینه های مملو از جهاز را روی سر می گذاشتند و در حالیکه پیشاپیش آنها عده ای راه را آب و جارو می زدند و برایشان اسفند دود می کردند ، در یک ردیف منظم ، به سمت خانهء داماد راه می افتادند . هر چه جهاز عروس بیشتر بود ، تعداد طبق کش ها هم بیشتر بود . عروسی ها در باغ برگزار میشد و ابتدا از مهمانها با شربت و شیرینی پذیرایی میشد . سپس نوازندگان و مطربان می نواختند و بعد سفرهء رنگین پهن می کردند . سفرهء رنگین یعنی شامی که در آن گاهی تا چهار رقم غذا و پلوی مختلف بود . آخر شب ، عروس را سوار بر درشکه و کالسکه می کردند ، از محلات اعیان نشین عبور می دادند و در حالیکه جماعتی در رکابشان ساز و دهل می زدند ، عروس را به خانهء بخت می بردند . مراسم عروسی اعیان و اشراف به نوعی مراسم نشان دادن قدرت و عظمت و ثروت خانواده های عروس و داماد و به رخ کشیدن آنها هم بود . در نتیجه همیشه میان عروس ها و دختران خانواده در تعیین شرط و شروط ازدواج و نیز در چگونگی برگزاری این مراسم ، یک چشم و همچشمی شدید و رقابتی باور نکردنی وجود داشت . بعد از هر مراسم ازدواجی که اعیان و اشراف برپا می کردند ، خبرهای مربوط به شکوه و عظمت آن با راست و دروغ آمیخته میشد و در میان مردم عادی شهر وروستا ، دهان به دهان می گشت . مراسم ختم اعیان و اشراف هم بگونه ای بسیار مجلل برگزار میشد و علمای اعلام ، سادات و امرای لشگری و مقامات کشوری جملگی در آنها حاضر میشدند و به مدت هفت شبانه روز مراسم سوگواری و روضه خوانی، همراه با پذیرایی مفصل ، ادامه پیدا می کرد .
این فضایی بود که تا ابتدای دههء پنجاه شمسی (۱۳۵۰) بر جامعهء ایران حاکم بود و نظم اجتماعی و ساختار و شالودهء زندگی عمومی مردم ایران را شکل می داد . اما ناگهان قیمت نفت خام و به تبع آن ، درآمد عمومی کشور ایران به سرعت و به شدت افزایش یافت . مدیران و مقامات مملکت ایران بجای در پیش گرفتن برنامه های واقع بینانه برای توسعهء اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و زیربنایی کشور ، ثروت بادآوردهء ناشی از فروش نفت خام خوزستان را به سمت جیب مردم ایران سرازیر کردند . درآمد مردم ایران ناگهان بالا رفت و رفاهی نسبی برای عموم ایرانیان بوجود آمد . در اواسط دههء پنجاه شمسی (۱۳۵۴) شیب این رفاه و افزایش درآمد بیشتر شد و ناگهان حجم عظیمی از مردم عوام و فقیر ایران در سراسر کشور ، که اکنون وضع مالی بهتری پیدا کرده بودند و سفره های رنگینی از مرغ های هلندی و گوشت استرالیایی و پنیر دانمارکی و برنج هندی و پرتقال لبنانی و سیب فرانسوی و نوشابهء آمریکایی پهن کرده بودند و بجای الاغ لنگشان ، سوار بر پیکان جوانان میشدند ، ذائقه و سلیقه و سطح توقعاتشان عوض شد و با دیدن برنامه های تلویزیونی و شنیدن برنامه های رادیویی و خواندن مجلات رنگارنگ ، تصمیم گرفتند مانند اعیان و اشراف زندگی کنند . دختری که مادرش سوار بر خر و با مهریه ای ده تومانی به خانهء بخت رفته بود ، حالا به چیزی کمتر از مهریهء صدها میلیون تومانی و چند صد سکه ای و عروسی اعیانی و شرط و شروط اشرافی برای خواستگارهایش و سوار شدن بر بنز سفید و زندگی در شمال شهر رضایت نمی داد . زنی که شوهرش تا دیروز گردو فروش و گوشت کوب کبابی بازاچهء سید اسماعیل بود و خودش در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبمنگل تهران بدنیا آمده بود ، حالا دامادش را در قیطریه و زعفرانیه جستجو می کرد و جوانی که پدرش پس از فروختن بزها و مزرعه و گوسفندانش در حوالی بیرجند به تهران آمده بود ، در به در بدنبال فراهم کردن پول برای خریدن یک کادیلاک صفر کیلومتر آمریکایی بود … و به این ترتیب نظم وشیرازهء اجتماعی در ایران از هم پاشید و موجب هرج و مرج و نابودی امنیت روحی و اقتصادی مردم ایران شد . در طول سی سال اخیر ، این روند سرعت و شتاب بیشتری بخود گرفته است . مردم ایران که تا چهل سال پیش عموما” جزو طبقهء عوام جامعه بودند ، اکنون به برکت پول یامفت نفت خوزستان و ثروت بادآوردهء گاز کنگان ، تبدیل به ملتی نوکیسه شده بودند که خود را در هیبت اعیان و اشراف می دیدند و در غیاب القاب اعیان و اشراف سابق و واقعی از قبیل اعتمادالسلطنه و صنیع الملک و ملک التجار و حضرت اشرف و غیره ، خود را به هر دری می زنند تا عناوین و القابی مانند دکتر و مهندس و یا لااقل یک عدد مدرک لیسانس و فوق لیسانس جعلی و واقعی از دانشگاه های داخل و خارج از کشور برای خود دست و پا کنند .
امروزه در ایران کمتر خانواده و دختر و پسری را می توان یافت که آرزوها و خیالات و برنامه هایی اشرافی و اعیانی برای زندگی اش نداشته باشند ، ولو آنکه آه هم در بساط نداشته باشند . تبدیل شدن ناگهانی عموم ایرانیان از مردمی بیسواد و فقیر وعوام با تفکراتی روستایی وعوامانه به نوکیسه هایی باسواد شده ، که به گنج نفت یامفت خوزستان زده اند و می خواهند مانند اعیان و اشراف زندگی کنند ، بزرگترین مصیبتی بود که در طول تاریخ معاصر بر کشورمان نازل شد و عواقب بسیار هولناک و فاجعه باری برای مملکت ایران در برداشت . این حقیقت بسیار تلخی ست که کسی علاقه ای به گفتن و شنیدنش ندارد .


بسم الله الرحمن الرحیم